این خواب متعلق به فروید است و خود او این خواب را این گونه تعریف می کند:

«در اداره یا در انجمنی و یا در رستوران عمومی در سالن غذاخوری بودیم، سر میز غذا، غذایی مشترک که در وقت معین سرو می شد، و هرکس هزینه خود را میپرداخت… همه اسفناج میخوردند. خانم E بطرف من چرخید، و دست روی زانوی من گذاشت! من از اینکار خوشم نیامد و دست او را کنار زدم، ولی او بمن نگاه کرد و گفت شما همیشه چشم های قشنگی داشتید… سپس من تصوير مبهمی از عینک گرد روی دو چشم دیدم، که دایره آنها جلب توجه می کرد»

این نوشته را حتما بخوانید:  تعبیر خواب: بله یا خیر؟

تفسیر خواب فروید از دیدگاه خودش:

همه خواب این بود، یا لااقل همین اندازه در خاطرم مانده بود. در وهله اول می توانست بیهوده و پوچ باشد. افزون بر این موضوعاتش پاره * پاره بود. مادام E کسی بود که با او ارتباط دوستانه نداشتم و هرگز میل نداشتم که سر میز غذا با او باشم، او را سالها ندیده بودم و فکر نمی کنم که در روزهای قبل یاد او افتاده باشم. در داستان خواب نیز انگیزه برای صحبت با او نداشتم.

کار را بر این گذاشتم که نمایش خواب را به عناصر تشکیل دهنده آن تجزیه کنم و سپس در باره هر عنصر، خاطره و هر نوع حادثه ای که در مورد آن به یادم می آید آشکار کنم تا معنی این عناصر را با تداعی های آزاد ذهنم پیدا کنم و سپس معنی کل داستان را کشف کنم.

یادم آمد که حوادثی در شب قبل اتفاق افتاده بود، شب قبل در منزل کسی مهمان بودیم، یکی از مهمانان پیشنهاد کرد که شب مرا با تاکسی به خانه برساند، او میخواست که تاکسی قطعا تاکسیمتر داشته باشد، می­گفت از تاکسیمتر خوشش می آید زیرا در مسیر راه یک چیزی دارد که ذهن با آن مشغول می شود. وقتی در اتومبیل نشستیم راننده صفحه تاکسیمتر را بطرف ما چرخاند که مبلغ یازده هلر را نشان میداد، من به شوخی گفتم که هنوز سوار نشده یازده هلر پیاده شده ایم! و پس از آن سريعا بدهکاری ما بالا میرفت…

خاطره تاکسیمتر مرا به یاد خواب سالن غذاخوری میانداخت، شاید احساسی از خود محوربینی و خست در من زنده می شد، در آن وضعیت در تاکسی هر لحظه بدهکاری ما افزایش مییافت تا جایی که نگران می شدم که مبادا از موجودی جیب مان بیشتر شود. همانطوری که سر میز غذا خوری فکر می کردم به قدر پولم غذا نخورده ام و ناراحت بودن که بدهی من بیشتر از لذت غذا می شود (مثل اینکه هر لحظه نامه اعمالم سنگین تر می شد!) در این اندیشه بودم که این حالت، بدون اینکه با شعر گوته شاعر آلمانی رابطه تنگاتنگی داشته باشند، شعری را برایم تداعی نمود:

ما را بدنیا آورده و نعمت زندگی مرحمت کرده اید ، ولیکن ما را . بدهکار، گناهکار و بیچاره میسازید».۱

خاطره دومی بطور ناگهانی پیرامون میز غذاخوری یادم آمد،

چند هفته پیش در یک کلبه روستایی در حومه شهر بودیم. من از رفتار زن عزیزم ناراحت بودم زیرا او با چند نفر از مهمانهایی که سر میز بودند و من از آنها خوشم نمی آمد خوش و بش می کرد. از او خواستم بیشتر به من توجه کند نه به افراد غریبه!… مثل این بود که من به اندازه ارزشم سر میز غذا پذیرایی نشده باشم!.

آنچه که اکنون بعد از اندیشه در مورد داستان خواب به یادم می آید در بدو امر در متن داستان و با یا بعد از تعریف کردن قصه خواب قابل کشف نبود بلکه یک فكر لحظه ای و الهام گونه برای کشف آن لازم بود. در واقع خانم E در خواب همان کاری را می کرد که من دوست داشتم زنم در بیداری بکند… اگر چه من هیچ قرابتی با خانم نداشتم ولی اگر این تداعی اندیشه را ادامه بدهم متوجه میشوم که مادام E دختر مردی بود که من به آن مرد بدهکار بودم.

حالا بوضوح میدیدم که بین مفهوم نهفته رؤيا Contenu latente و تداعی هایی بیداری از عناصر رؤيا که ناگهانی و لحظه ای به ذهنم می آیند ارتباط وجود دارد.

وقتی کسی انتظار دارد که دیگران برایش کاری انجام دهند و نیاز او را بر طرف کنند باصطلاح عوام به او حال بدهند، (آشپز، راننده و یا هر شغل دیگر …) و او تلافی نکند، ومثل ادم خسیس یا بخیل ناراحت است که باید پول بپردازد، به این آدم ساده لوح بطور تمسخرآمیزی میگویند: فکر میکنید که اینکار را برای چشم های قشنگ شما کرده اند!؟» .

اکنون و بدین طریق سخن خانم در خواب همیشه چشم های قشنگ داشتی» مفهوم دیگری پیدا می کند. ما انتظار داریم که مردم برای خود آیند من کاری بکنند مثل اینکه چشم و ابروی قشنگی داریم !. ما دوست داریم رفاه و لذت را مجانی بدست آوریم، ولی در سطح آگاه ضد آنرا ادعا میکنیم.

یادم آمد که من همیشه فکر می کردم که بیش از آنکه بدست میآورم پرداخت می کنم. و در برگشت از مهمانی نیز همین حال را داشتم اگر چه دوستم مرا تا منزل مشایعت کرد و هزینه را پرداخت ولی حتی در مورد پرداخت او بی تفاوت نبودم.

موضوع دیگر اینکه، همکاری که مرا به منزلش دعوت کرده بود، مبلغی به من بدهکار بود، اخیرا فرصت داشت که بدهیش را بپردازد، ولی من با گفتن اینکه به پول احتیاج ندارم، گذاشتم که فرصت پرداخت از دستش برود.

میزبان همکار چشم پزشک بود و در گذشته هدیه ای از من دریافت کرده بود که یک گلدان قدیمی که روی آن دو چشم کنده بودند، که عوام میگفتند برای رفع چشم زخم بوده است. شب مهمانی راجع به چشم پزشکی صحبت کرده بودم و بیماری را به او معرفی کردم که نیاز به عینک داشت.

حالا تقریبا همه عناصر خواب را شناخته بودم و فهمیدم که همه آنها با ضبطها و دلمشغولیهای زمان بیداری من ارتباط داشته اند. معذالک منطقا من باید بپرسم که چرا «اسفناج» میخوردند؟ اسفناج حادثه دیگری را تداعی کرد که در روزهای اخیر در سر میز غذا رخ داده بود. وقتی که یک کودک، کسیکه دقیقا می توان گفت که چشم های قشنگی داشت، از خوردن اسفناج امتناع می کرد، و این شبیه کار من در کودکی بود که بمدت طولانی از اسفناج بدم میآمد تا اینکه در سال های بعد اشتهای من تغییر کرد بطوریکه حتی در یک مدتی اسفناج غذای محبوب من شد!.

ذکر نام این غذا یک قرابتی بین این کودک و گذشته مرا نشان میداد. اما در سر میز شام مادرش به این بچه شیطان میگفت: «خوشحال باش که اسفناج داریم» و سپس میگفت: «بچه هایی هستند که اسفناج گیرشان نمی آید!.»….. در اینجا بطور کلی وظایف والد را نسبت به فرزند به خاطر آوردم و این شعر معروف گوته شاعر برزگ آلمانی:

ما را بدنیا آورده از نعمت حیات برخودار میسازید و میگذارید که ما بیچاره ها گناهکار و بدهکار شویم».

تفسیر نهایی

در نهایت می توان گفت که خواب من مبتنی بر این بود که همسر من به مهمان غریبه توجه می کرد و وقت خود را برای دیگران صرف می کرد. من از این رفتار او احساس رنج داشتم. میخواستم با قیمتی که به عنوان شوهر میپردازم، به من محبت کند. این میل در خواب بدینگونه برآورده شد که موضوع و عامل آن برعکس شده بود. آن خانمی که من اساسا دوست نداشتم جانشین زنم شده و بطرف من آمده بود و دست روی پای من گذاشته بود

2 دیدگاه‌ها

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید